شادم که تو هستی
و شادترم از آنکه تو را یافتم و با تو این راه دشوار را طی میکنم
باهر بار دیدنت دوباره شوق زندگی در من شعله می کشد
ای عزیزترینم ،
ای بهترینم
دوستت دارم
هنوز هم میروم
به جایی که نمیدانم کجاست
به اینجا که رسیده ام چیزی نیست جز ...
آخرش را میتوان ساده حدس زد
سرابی از آرزوهای بر باد رفته
چشمه ای به رنگ اشک های شبانه ام
و دفتری از خاطراتی نیمه جان
ولی راه برگشتی نیست
یا شاید دلم نمی خواهد باز گردم.......
آنـگـونه بودم
که از تـمام دنـیا
تـنها
دلـم
هـوای تـرا
کـرده بود
می گفتم این عجیب است
ایـنـقدر ناگـهانی دل بـستن
از من که دیـری ست
زیـن خـیل ورشکـسته کـسی را
در خـورد دل نـهادن
پیدا نـکرده ام...
در خانه من
آنکه به دیوار فکر میکند آزاد است
و آنکه به پنجره غمگین...
و آنکه به آزادی فکر می کند
میان چهار دیوار
ایستاده
مینشیند
چند قدم راه میرود !
ایستاده
مینشیند
چند قدم راه میرود!
ایستاده
مینشیند
چند قدم راه میرود!
چند سالي است حوالي 26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه ها پر از اجناس كادویي لوكس و فانتزي مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد ولنتاين سوال كني مي داند كه:
"در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(ولنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما،
كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از
ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بود است!
سپندارمزگان جشن زمين و گراميداشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا می کند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
شايد هنوز دير نشده باشه كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان)منتقل كنیم و از الان به فکر خرید بهترین هدیه ها باشیم .
تو آنروز ديرتر از حركت عقربه هاي ساعت آمدي
با انگشتان پر مهرت بر در زدی
و من در را گشودم
چشمهايم جان گرفتند
و تو آنجا نرم وآرام كنارم نشستي
همانجا كه حالا هر وقت نيستي نگاهش مي كنم تا دلتنگي هايم كمرنگ شوند
خاطراتم را مرور میکردم
آن روزها که از همین خیابان می گذشتی و پیشم می آمدی
و من از همین پنجره نگاهت میکردم
راستی!
آنروزها چه دیر می آمدی و چه زود می رفتی!!!
ولی بالاخره می آمدی
من امشب ساعتها جای خالیت را نگاه می کردم
و آرزوی دیدارت را داشتم
تو که نیستی تا ببینی...!
زنی غرق شده در سکوت سرد زمان
خفته در آغوش خیال
و گمگشته در میان هجوم ناله های وژگان
در هجوم ثانیه ها
در افق بی روزن دلتنگی
به خود می نگرم
به خود خود خودم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
یک تحول
یک نگاه تازه
ک رنگ تازه
یک آهنگ تازه
ومن دیگر آنی نیستم که بودم
من خودم هستم
نه دیگری
نه هیچکس
من خودم هستم
خودم خودم و فقط خودم
و دل غم زده ی من به دنبال بهانه است تا تو را یاد کند
آن روز بارانی
زیر آن سقف سنتی که همه سنتهایش تزویر و ریا بود
نشستیم وسنت شکستیم
و به جای خوردن چای در استکانهای کمر باریک
چیزی رنگارنگ خوردیم
و از رنگ و یکرنگی و دورنگی گفتیم
و من از هر آنچه داشتم گفتم
از خوبیهای تو
و تو از فردای تارَت
چقدر نگاهت بی تفاوت بود
و می دانستم کسی آن طرف تر هست
که انتظارت را می کشد
و تو نگاهت به او بی تفاوت نیست
و حالا که می نویسم دلم دریای اندوه است
ترنم صدای باران با بوی خاک چقدر رویایی است
و چقدر با حال من جور است
...
مي نشينم
لحظه ها را مرور میکنم
به دنبال گناهم مي گردم
آخر چه شد
شادی کردیم
چای نوشیدیم
خندیدیم
...
از زمستان تازمستان
چقدر همه چیز سراب است
و چقدر من تنها تر شده ام
فنجانهای رنگی که برای قهوه خوردنت کنار گذاشته بودم
همچنان دست نخورده باقی ماند و
حرفهای نگفته ام همچنان در دلم ماند و سیاه شد
هر شب سیاهی های دلم را برروی کاغذ پاره ها می ریزم
امشب آنقدر خسته ام که نایی برای خط خطی کردن ندارم
پلکهایم سنگینی می کنند و بروی هم می افتند
می خواهم سر به بیابان بگذارم
دیگر از جنگل هم بیزارم
و از توهم شاید ... شاید گریزانم
واژه ها دیگر نمی آیند
کسی نیست تا خط خطی های دلم را دستی بکشد
و همدردی کند وبا من گریه کند
چه حسی غریبی است
تا ابد تو را نداشتن
ايستاده ام
غمگين وتنها
و چشم انتظار صدائي
تا شادم كند
خوشي را از سرزمين من دور كرده اند
من دنيايي تنهايي هستم
ودنياي من
تنهايي است
تو مي گفتي صدايت را
در اين روزها و شبهاي تنهايي به من مي بخشي
و حالا كه باد تند مي آيد و به شيشه ها مي كوبد
و قصد شكستن آنها را كرده
آيا تو هم قصد شكستن دل مرا كرده اي؟
اما من تندتر از پاهاي بي رحم باد مي دوم
و پنجره ها را محكم مي كنم تا آن اتفاق نيفتد
وقتی دل می سپاری
دیگر چیزی برای باختن نداری پس باید ادامه"دهی "
اين را كسي گفت كه حالا ستاره اي شده و ديگر پيش من نيست
چه لذتي دارد وقتي همه خواب رفته اند و من بيــــدار هستم
و ياد تو را در دلم زنده نگه مي دارم
شايد همين روزها براي همين شب زنده داريها از پا بيفتم
ولي حاضر نخواهم بود جايش را به هر كار ديگري بدهم
پنجره اتاقم باز است و پرده هايش آرام و بي هدف تكان مي خورند
ومن در اين صبح نمناک پاييــــز
برايت گل سرخي از باغچه خواهم چيد
تا گلبرگهايش را برايت قرباني كنم

دلم برات تنگ شده.
در تاريکي شب شمعی
روشن می کنم ، پشت پنجره می رم
،به دورترين ستاره نگاه ميکنم
ياد تو مي افتم.
به اتاقم می رم،
نامه ای برای تو... که نمی بينمت!
مینویسم.